وبلاگستان

انقدر مینویسم تا بتونم آزادانه هر چیزی رو که تو فکرم می گذه بدون سانسور بگم. از دوستان جدید استقبال می کنم.




تو زندگی تا حالا خیلی اشتباه کردم شاید چون کسی نبوده بهم بگه: دختر جون این راهی که میری آخرش بن بسته باید دوباره برگردی

ولی اینجوریم بد نبوده باعث شده محتاط تر عمل کنم.

می خوام دیگه اون سمیرای سابق نباشم. بسه دیگه. بزرگ شدم. تا کی می خوام همش با احساساتم زندگی کنم. پس عقلم کو چشم و گوشم به چه درد می خوره

نه! این تو بمیری از اون تو بمیری نیست.

به امید خدا می خوام برم جلو

قوی تر از همیشه کمکم کن خدایاااا

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٦ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط سمیرا | نظرات ()


به قول شاعر ١٣ بدر امسال ... وقت شوهر امسال

پارسال دوستم انقدر این شعر رو برای ما خوند و زد و رقصید... آخرای شال دید آبی از ما دخترا گرم نمی شه اینکه خودش  رفت زن گرفت.

امید وارم امسال سال خوبی برای همتون باشه.

وقت سبزه گره زدن تو رو می خواهمت ای عزیزتزینم...

 

پی نوشت: یه شعر هست که یه تیکش رو تو آفتاب شرفی پخش می کنه. خیلی قشنگه من که عاشقش شدم .پشنهاد می کنم شمام گوش بدید.

www.maryamhaery.com/panah-mp3.rar

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٢ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط سمیرا | نظرات ()


هر رابطه ای به هر دلیلی برایت تمام شد، پی اش را دیگر نگیر هیچ شوک مصنوعی آدمها و رابطه های مرده را زنده نمی کند ... نگذار کسی بیش از حد برایت بزرگ و مهم شود این آغاز وابستگی ست ...

 

سلاااااااااااااام سلام. وای که چقدر اینجا  تنگ شده بود.

راستی امتحانا چی می گه؟ حذف نکردین کهنیشخند

 موضوعی ندارم برا نوشتن! فقط امیدوارم شادو قبراق و سلامت باشید.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط سمیرا | نظرات ()


Die Slowly" Poem
 
"
Die Slowly" is a beautiful poem originally written in Spanish by Pablo Neruda (1904-1973).

این شعر در واقع به زبان اسپانیایی است و ترجمه های متفاوتی از آن به زبان انگلیسی

وجود دارد ..

ترجمه زیر برداشتی آزاد از  ترجمه ای از احمد شاملو  وچند ترجمه انگلیسی  با توجه به مفهوم کلی شعر است

 

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

 

 به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . .. .، 

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!

 

امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٥ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ توسط سمیرا | نظرات ()


گابریل گارسیا مارکز ( gabriel garsia markez ) بزرگترین نویسنده ی کلمبیا و نام‌آورترین نویسنده ی جهان و برنده ی جایزه ادبی نوبل سال 1982 است.


آموخته‌های گابریل گارسیا مارکز

 

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند، و گاهی اوقات پدران هم.

در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می کند.

در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن.

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می سازد.

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم.

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد، آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند.
زندگی مشترک

در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است.

در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز که میل دارد بخورد.

در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مسئله در اختیار داشتن کارت های خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است.

در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است، به رشد وکمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می شود.

در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.

در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست...

سایت تبیان -

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٧ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ توسط سمیرا | نظرات ()


نمی دونم چه صیغه ایه که هر وقت امتحان دارم یهو می شم دختر گل مامان، بشور و بسابو بپزو از این حرفا. دلم می خواد هر کاری کنم الا درس خوندن!

نمی دونم همه اینجورین یا فقط منم که این فوبیا از امتحان رو دارم!

دیروز نشستم به کشیدن نقاشی بد از آب در نیمد. کامل که شد عکسشو می زارم اینجا ببنید چه دختر هنرمندی دارید! نیشخند خواستید می تونید برام خواستگار پیدا کنید، دم بختما چشمک

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳۱ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط سمیرا | نظرات ()


عاشقشم! هر چقدر به صداش گوش می دم سیر نمیشم! دلم می خواد همیشه صدای اون باشه! جان جان! آهنگ سوم تو مسابقه یوروویژن

 صدایی گرم و پر انرژی! از دو خواهر آمریکایی ارمنی. اینگا و انوش

 

 

How can I stay?
When you are away
What can I say?
If ya gonna tell me nothing

How can I smile?
When you are alone
How can I be without me?

Without me you cannot be
Can’t you see?
We aren’t free
Fixed like a tree
To the holy ground
With my sound
I’ll be always around
I wanna dance don’t you stand
Sister, give me hand.

Everybody move your body
We are dancing NOR PAR /JAN JAN/
Everybody must be ready
Jumpin up with NOR PAR /JAN JAN/

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱۱ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا | نظرات ()


لطفا با لبخند وارد شوید:

 

آخرین کلمات یک الکتریسین: خوب حالا روشنش کن...
آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر میکنی توی این غار چیه؟
آخرین کلمات یک بندباز: نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره...
آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید که این آمپول بیخطره؟
آخرین کلمات یک پزشک: راستش تشخیص اولیه‌ام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه...
آخرین کلمات یک پلیس: شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره...
آخرین کلمات یک پیشخدمت رستوران: باب میلتون بود؟
آخرین کلمات یک جلاد: ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد...
آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست...
آخرین کلمات یک چترباز: پس چترم کو؟
آخرین کلمات یک خبرنگار: بله، سیل داره به طرفمون میاد...
آخرین کلمات یک خلبان: ببینم چرخها باز شدند یا نه؟
آخرین کلمات یک خون‌آشام: نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه!
آخرین کلمات یک داور فوتبال: نخیر آفساید نبود!
آخرین کلمات یک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی...
آخرین کلمات یک دوچرخه‌سوار: نخیر تقدم با منه!
آخرین کلمات یک دیوانه: من یه پرنده‌ام!
آخرین کلمات یک سرنشین اتوموبیل: برو سمت راست راه بازه...
آخرین کلمات یک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟.
آخرین کلمات یک غواص: نه این طرفها کوسه وجود نداره...
آخرین کلمات یک فضانورد: برای یک ربع دیگه هوا دارم...
آخرین کلمات یک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم...
آخرین کلمات یک قهرمان: کمک نمیخوام، همه‌اش سه نفرند...
آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی: قضیه روشنه، قاتل شما هستید!
آخرین کلمات یک کامپیوتر: هارددیسک پاک شده است...
آخرین کلمات یک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگیری ها...
آخرین کلمات یک گروگان: من که میدونم تو عرضهء شلیک کردن نداری...
آخرین کلمات یک گیتاریست: یه خرده ولوم بده...
آخرین کلمات یک مادر: بالأخره سی‌دی‌هات رو مرتب کردم...
آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملاً بیخطره...
آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه...
آخرین کلمات یک متخصص کامپیوتر: معلومه که ازش بک‌آپ گرفتم!
آخرین کلمات یک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرین کلمات یک ملوان: من چه میدونستم که باید شنا بلد باشم؟
آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم...
آخرین کلمات یک نارنجک‌انداز: گفتی تا چند بشمرم؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱۱ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط سمیرا | نظرات ()